" /> نقد و برررسی و معرفی فیلم

نقد و بررسی و معرفی فیلم

نقد و بررسی آثار فاخر سینمای جهان و معرفی فیلم و فیلمسازان

نقد و بررسی و معرفی فیلم

نقد و بررسی آثار فاخر سینمای جهان و معرفی فیلم و فیلمسازان

نقد و بررسی و معرفی فیلم
بایگانی
آخرین نظرات

۱۱۵ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

قهوه و سیگارها 
جیم جارموش

اولین فیلمی که من را با نام جیم جارموش و سینمای او آشنا کرد گوست داگ،و سپس قهوه و سیگارها بود،فیلمی مستقل از سینماگری غیرمتعارف،مجموعه ای از یازده قصه ی کوتاه که طی دوره ای 17ساله ساخته شده اند!

موضوع و مضمون فیلم،قهوه و سیگار نیست،این دو فقط بهانه هایی هستند برای کنار هم قرار گرفتن کاراکترها در اپیزودهایی که به ظاهر ربطی به یکدیگر ندارند،افرادی که به یک کافه می آیند تا قهوه ای بنوشند،سیگاری دود کنند و دقایقی را به استراحت بگذرانند...لحظاتی کوتاه و به ظاهر بی اهمیت در زندگی که در اصل از کنار هم قرار گرفتن همین لحظات کوتاه ماهیت زندگی بوجود می آید،بخش هایی غیردراماتیک و غم انگیز از زندگی هر انسان...بخش هایی شبیه به فضای خالی که لابلای همه چیز یافت میشود و جارموش در قهوه و سیگارها این فضا را بسیار زیبا نمایش می دهد.

در تمام اپیزودها نوعی تکرار وجود دارد،موقعیت و لوکیشن ثابت و تکراری ست،فیلمبرداری و نوع نماها تکراری ست،و برخی از دیالوگ ها در تمام اپیزودها تکرار می شوند...جارموش با پرهیز از شخصیت پردازی متداول در سینما و حذف موضوعات مثلن پراهمیت و پرداختن به موضوعات پیش پا افتاده و استفاده از طنز زیرپوستی فیلمی تامل برانگیز را به تصویر کشیده است،او در قهوه و سیگارها انسان هایی عادی و تنها را در شرایطی عادی اما کنایه آمیز قرار داده است...

اگر #جارموش و فیلم های سیاه و سفید را دوست دارید،این فیلم را حتمن ببینید و از نبوغ او لذت ببرید!

پ.نوشت: در این فیلم تام ویتس خواننده ی مورد علاقه ی من به همراه ایگی پاپ در اپیزودی 11دقیقه ای بنام عصیان بازی دارد که بنظر من طنازترین اپیزود قهوه و سیگارهاست!

  • نویسنده

فیلم 21 grams و دو فیلم دیگر سه گانۀ ایناریتو/آریاگا
(1) اهمیت سبک بصری
قسمت اول

با وجود گذشت پنج شش سال از شروع تجربه های مشابه آله خاندرو گونزالز ایناریتو به عنوان کارگردان و گی یرمو آریاگا در جایگاه فیلمنامه نویس، حتی حالا که سومین و بلندپروازانه ترین فیلم این سه گانه یعنی بابل هم ساخته و به وفور دیده شده، هنوز در ایران و در محافل اهل بحث دربارۀ سینما، نوعی اشتیاق و ذوق زدگی نسبت به «شیوۀ روایت» ابداعی این دو دوست و همکار، جریان دارد. این کیفیت، از سویی نشان دهندۀ جاذبه و تازگی این شیوه است که در ساختار متکی به «داستان های متقاطع»، در تاریخ سینمای دنیا، بدعتی غافلگیرکننده پدید آورد. اما از سوی دیگر، تداوم آن شیفتگی می تواند به این معنا باشد - یا به این نتیجه بیانجامد – که ایرانیان علاقه مند به کار ایناریتو و آریاگا، از درس ها و لذت های فراوانی که می شود از کارگردانی، تصویرسازی، حاشیۀ صوتی و ویژگی های بازیگری فیلم های او گرفت، محروم یا غافل بمانند. این اتفاقی است که با محدود شدن نگاه ها به روایت غیرخطی منحصر به فرد و– بگذارید با لحنی ستایش آمیز بگویم- دیوانه وار 21 گرم، عملاً رخ داده و مانع توجه کافی به ظرافت های کارگردانی و اجرای آن شده است.

یکی از مهم ترین نکات سبک کارگردانی ایناریتو که تناسب کاملی با قصه ها و فضاهای فیلمنامه های آریاگا دارد، استفادۀ گسترده از «دوربین روی دست» است. اگر مجموع دقایق و نماهای همراه با دوربین روی دست را در سه گانۀ عشق سگی (یا به نام انگلیسی اش، عشق فاحشه است)، 21 گرم و بابل کنارهم بگذاریم، به آماری بالای 95 درصد کل سه فیلم می رسیم.

در نگاه نخست، به نظر می رسد این انتخاب و اجرای ممتاز آن توسط رودریگو پری یتو فیلمبردار ثابت ایناریتو که عملاً و با اسکندر اولیور استون و کوهستان بروکبک آنگ لی، وارد جریان اصلی هالیوود هم شده، دلیلی جز موقعیت های تلخ و دشوار و درام پرالتهاب فیلمنامه ها ندارد. وقتی تصادف، رنج گناه، سوءتفاهم های بشری و مرگ یا تلاش برای نجات از مرگ، درونمایه ها و موقعیت های مرکزی فیلم ها را تشکیل می دهند و جهان بینی جاری در هر فیلم، نوعی تقدیرگرایی آشکار است که آدم ها را با همۀ کوشش هایشان، معلق در سرنوشت محتوم شان نشان می دهد، بدیهی است که تکان ها و حالت معلق دوربین روی دست، می تواند برگردان تصویری درستی برای این تزلزل باشد.

اما اگر به اپیزود دوم عشق سگی در لوکیشن منزل سوزانا، مدلی که تصادف کرده (ونسا بوش) و سگش ریچی، بخش های مربوط به ارتباط پل (شون پن) و کریستینا (نائومی واتس) در لوکیشن های متعددی از 21 گرم مثل استخر، منزل کریستینا، اتاق متل و رستوران یا قسمت ژاپن و مشکلات ارتباطی چیه کو دختر کر و لال فیلم (رینکو کیکوچی) در بابل خوب نگاه کنیم، به روشنی می بینیم که از تکان های شدید دوربین و ایجاد لرزش تعمدی در تصاویر به منظور افزایش حس بحران و التهاب، خبری نیست. حتی در بخش های دیگر هم دوربین ایناریتو و پری یتو، به ندرت از به هم ریختن توازن کمپوزیسیون و کادرهای کج یا نامتعادل - آن گونه که رسم بصری فیلم های همراه با دوربین روی دست است - استفاده می کند (یک نمونۀ استثنایی و ضروری اش، نمای نامتعادلی است در 21 گرم که موقع گوش کردن کریستینا به آخرین پیغام تلفنی شوهرش، از بالای سر او گرفته شده که روی تخت دراز کشیده و بی امان می گرید و پیغام را مدام play می کند).

فیلم سولاریس ساخته اندره تارکوفسکی محصول 1972 در این فیلم دانشمندان یک ایستگاه فضایی در مدار یک سیاره ناشناخته قرار می گیرند که خاصیت عجیبی دارد و با جسمیت بخشیدن به بدترین خاطرات زندگی انها دچار تجارب دردناکی می شوند ...سیاره ای که گویا زنده است خوداگاهی دارد..رفتگان این دنیا را از حافظه انسان دراورده وبه انها جان می بخشد...این دانشمندان دیگر حاضر به برگشت به زمین نیستند...کریس کلوین روان شناس که خود همسرش را از دست داده مامور رسیدگی به این موضوع می شودو........................ استیون سودربرگ هم در سال 2002 نسخه دیگری از این فیلم ساخت...تارکوفسکی فیلمی با تصاویر طبیعی و مرثیه گون ساخت و سودربرگ جهان پررمز و رازفیلم تارکوفسکی را در 100 دقیقه خلاصه کرد تا تماشاچی راضی از سینما بیرون بیاید و در پی ساختن جهانی خاص برای خودش نبود ....فیلمی که تارکوفسکی در ان جهان خود را افرید وجهانی با باورها و مفاهیم وفلسفه ای جدید...باید دید و غرق فیلم شد و اجازه داد لذت تماشای این فیلم انسان رو در بگیرد

  • نویسنده

بزرگراه گمشده 1997
دیوید لینچ
فرد (بیل پالمن) نوازنده ی ساکسیفون توسط شخص یا نیرویی مرموز با فیلمهای ویدیویی که از خانه و زندگی و اتاق خوابش بطرز مرموزتری! گرفته شده و برایش فرستاده می شود به خیانت همسرش رنه (پاتریشیا آرکت) پی می برد، او که از ناتوانی جنسی رنج می برد رنه را می کشد و بعد از دستگیری در زندان طی یک فرایند عجیب شبیه دگردیسی به جوانی مکانیک بنام پیت تبدیل می شود و...

در بزرگراه گمشده پس از چند سکانس اولیه در مورد زوجی که رابطه ای سرد و خشک دارند و ناتوانی مرد و خیانت زن و.... که اطلاعاتی نسبی به تماشاگر داده می شود،درست پس از تبدیل فرد به پیت وارد چنان ماجرای مبهم و پیچیده ای می شویم که بعید نیست همچون بزرگراه گمشده،ما هم گم شویم!... و این ابهام و پیچیدگی سکانس به سکانس رشد می کند و بزرگتر می شود، در این داستان دو ساعته شما هیچ مسئله یا موضوع قطعی نمی یابید و با نمونه ای کامل از اصل عدم قطعیت مواجه هستید،و لینچ بجای گره گشایی از داستان که از اصول اولیه هر فیلمنامه ایست بیشتر و بیشتر گره می زند....با هر بار دیدن بزرگراه گمشده(که بی شک و شبهه تماشاگر فیلمباز و سینما دوست بیش از یکبار آنرا خواهد دید) راز و رمزی جدید در فیلم کشف خواهید کرد و این تجربه ایست که برای من اتفاق افتاده است.

آثار لینچ شبیه به دامی ست که مخاطب در آن چون صید گرفتار می شود و گیج و گنگ در پی یافتن مرز بین واقعیت و رویا به تکاپو می افتد غافل از آنکه صیاد با مغز نابغه و هوش سرشار خود این مرز را پاک و محو کرده است تا صیدش را با فیلم تنها بگذارد!... تنها و روبرو با دنیایی وهم انگیز و رازآلود و این خود مخاطب ست که کلید رمزگشای داستان است و درست به همین دلیل است که در برابر راز و رمز آثار وی به تعداد تماشاگران کلید و تاویل و پاسخ یافت می شود.

لینچ این نبوغ مسلم سینمای معاصر،ناخودآگاه خود را به ناخودآگاه مخاطب تزریق می کند و شبیه به اثر افیون توهم را وارد سلول های مغز او می کند،او نظم حاکم بر روان و زندگی انسان را به هجو می کشد،او به ما می گوید اگر ما واقعیت هستیم پس رویا کجاست؟!...آثار او در اوج غیرواقعی بودن همان حقیقتی است که اکثر انسان ها سعی در پنهان کردنش دارند،حقیقت رویاها و تخیلاتشان!

لینچ راهبی ست که تصاویر مراقبه هایش را در آثارش پیش چشم مخاطب قرار می دهد و دوستان می دانند که مراقبه یک نوع تکنیک ذهنی ست که انسان را قادر می سازد به درون خود شیرجه ای عمیق زده و لایه ها و سطوح زیرین ذهنی خود را بررسی کند و از طریق آن به ناخودآگاهی کامل،هوشی مطلق،خلاقیتی محض،و یا حتی به نامحدود و عرش اعلی برسد!

لینچ نقطه ی عطفی ست در تاریخ سینمای جهان و هنر و این را حتی کسانی که قادر به فهم آثار وی نیستند نیز نمی توانند کتمان کنند!...

پی.نوشت: 1.من پسری کوچک و شیطان دارم که هیچ درکی از زمان و ساعت و ... ندارد فرق بین رویاها و واقعیت را نمی فهمد،برای او خواب ها و کابوس هایش همان قدر واقعی ست که پیتزایی که دوست دارد و من برایش می خرم و...دنیای #لینچ شباهتی غریب به دنیای او دارد!
2.معروفترین رمان سورئال ایرانی بوف کور صادق خان هدایت است که نمی دانم لینچ آن را خوانده یا خیر ولی شباهت های عجیب بین فیلم او و کتاب هدایت را نمی توان نادیده گرفت!

فیلم بزرگراه گمشده

  • نویسنده

جرج روی هیل

بوچ کسیدی و ساندنس کید (1969)
کشتارگاه (1972)
نیش (1973)
والدو پپر بزرگ (1975)
دنیا از نگاه گارپ (1982)
دوران سازش (1962)
مزرعه خنده دار (1988)
یک عاشقانه کوچک (1979)

  • نویسنده

یک چپ گرای دیگر در سینما....
جنگ، سیاست، خشونت، ترور و تضاد طبقاتی مفاهیمی هستند که همچون خوره به جان سینمای الیور استون افتاده اند.. مفاهیمی که هرکسی جرات و توان پرداخت آنها را ندارد.
* از فیلمنامه ی صورت زخمی گرفته تا جوخه و متولد چهارم جولای و قاتلین بالفطره و وال استریت هرگز این مرد هم قطار طبقات بالای جامعه نشد..او یک سرباز جنگ بود..سربازی که بارها در ویتنام خطر مرگ را به جان خریده است..ازینرو درامهای جنگی او واقعی ترین درامهای جنگی لقب دارند..چرا که راوی فیلم، کارگردان فیلم خود شاهد ماجرا بوده است نه اینکه از کتابی خوانده باشد.
الیور استون، کن لوچ و کاستاگاوراس از بزرگترین کارگردانان سینمای سیاسی می باشند
دیالوگ های بی نظیر و گوشه دار ، بازی های چشم گیر ، تدوین های سریع و پر شتاب از ویژگی های بارز آثار او هستند.. او همواره داستانهایش را مستند گونه روایت میکند.
اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی برای فیلم " قطار سریع السیر نیمه شب 1979"
اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم "جوخه 1986"
اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم "متولد چهارم جولای 1990"
الیور استون

  • نویسنده

یادداشتی بر ماهی و گربه اثر تحسین شده شهرام مکری
تکرار دایره‌وار
خلاصه داستان : سال ۱۳۷۷ رستوران بین راهی در شمال ایران به علت تخلفات بهداشتی بسته شد. اتفاقی که در آن دوران به دلیل تکران شدنش خبری آشنا برای مردم بود . چندی بعد سه آشپز آن رستوران به علت آنچه که پخت گوشت غیر احشام نامیده شد به زندان رفتند . اخبار مربوط به این اتفاق چندروزی تیتر حوادث مطبوعات بود و شایعاتی درباره پخت گوشت انسان مجلات زرد را پر کرده بود . گفته می شود پلیس بعد از اخبار ناپدید شدن چند جوان به صاحبان این رستوان مشکوک شده بود …
یک جنگل سرد زمستانیِ بی روحِ عریان شده با یک آسمان سفید بدون خورشید. کنارش دریاچه‌ای است خموش که گروهی غافل از زندگی می‌خواهند قربانی شوند. وقتی آن پسر مو فرفری کم تحمل، پدر غرق شده در دنیای مهنازش را با مرد عینکی بدذاتِ تشنه به آب تنها می‌گذارد و سرازیر به سمت آن کمپ نردیک به تخیل می‌شود، پرویز در جست وجو فانوس های گم شده‌اش است که به پروانه دختر ساده لوح قصه بر می‌خورد، مینا بذله‌گو سیب به دست، کمپ را متر می‌کند و تلنگرهای گاه بامزه‌اش نشانه‌ای از ورود شخصیتی جدید است، کمی آن‌طرف تر دختری خیال‌باف با روانشناسش بگومگو میکند و درباره عشق از دست رفته‌اش سخن می‌گوید، مریم در کنار کشیدن چهره شهرزاد از آرزویش می‌گوید، پدرام همراه دختر چشم آبی ساکت و مرموز قصّه به پرویز می‌رسد، بعد هم لادن می‌آید. دفتر خاطراتش را کنار پرویز باز می‌کند، گریه می‌کنند و بعد می‌رود تا شکار آن مرد زیرک کتابخوانِ سفید پوش شود و بابک، منطقی و باهوش دست‌های پروانه را می‌شورد تا شاید بتواند دختر زودباور را فریب دهد اما اقبالِ پروانه مانع می‌شود. می‌بینید؟ همه‌ی اینها برروی خطی دوار می‌چرخد و می‌چرخد. اتفاقات گاه تکرایِ در حال گذر، سبب تکرار روایت می‌شود و برای دریافت جزئیات، هوشمندانه به کمی قبل باز می‌گردیم و هربار داستان را از دید و زبان یک پرسوناژ جدید می‌بینیم و می‌شنویم. پرسوناژ‌های گنگی که در ابتدا می‌بینیم، همراه با داستان سیر تکامل خود را پیش می‌گیرند.
ماهی و گربه دست پخت دو ساعته یک آشپز مستقلِ علاقمند به نمایش دوارگونه رویدادها است (به آثار قبلی‌اش رجوع می‌کنیم) که جاه طلبانه بودن ایده، فیلم را از سایرین متمایز و فرم را حیرت آور کرده است. تجربه‌ای تازه در سینمای راکد ما که درون مایه‌اش، عشق و غافل گیری، آوانگارد بنیادینِ این چند اپیزودی بودن داستان است و تعلیق های هیچکاک گونه‌اش برای لحظه‌ای هم که شده ذهن ما را به چالشی نو دعوت می‌کند.
بازیگران : بابک کریمی،سعید ابراهیمی فر ، سیاوش چراغی پور، محمد برهمنی
نویسنده و کارگردان : شهرام مکری
مدیر فیلم‌برداری : محمود کلاری
محصول سال ۱۳۹۲ | زمان : ۱۳۰ دقیقه

  • نویسنده

تلما و لوییز 1991
ریدلی اسکات

تلما(جینا دیویس) همسر مردی تنبل و بیشعور که برای او نقش خدمتکار و همبستری بدون حقوق را دارد،با دوستش لوییز(سوزان ساراندون) که او هم از شغل و زندگی اش راضی نیست،برای تعطیلات آخر هفته برنامه ی سفر تفریحی می گذارند،اما در اولین شب سفرشان لوییز که سالها قبل مورد تجاوز قرار گرفته و باخود قرار گذاشته که دیگر شاهد چنین عملی نباشد،مردی که خیال تجاوز به تلما را دارد با اسلحه به فتل می رساند و ...

دو زن که چیزی برای باختن ندارند و بدون کوچکترین پشیمانی برعلیه ستم جامعه شان سر به طغیان برمی دارند...یک فیلم کالت که در اتفاقی بسیار نادر (البته در هالیوود) شخصیت های اصلی آن زن هستند،فیلمی که از تفکر و نگاه هالیوود دهه ی 90 بسیار بعید ست...تفکر و نگاهی مردسالار که زن را ابژه ای تهی مغز می بیند،و حداقل تا زمان ساخت (بجز فیلم هایی انگشت شمار) از وجود زن در حد آکسسواری که صحنه و نقش کاراکتر مرد را کامل کند،استفاده می شد،و سازنده ی چنین فیلمی کسی نیست جز ریدلی اسکات...

بنظر من تلما و لوییز می تواند تاثیرگذارترین فیلم اسکات باشد،تاثیر گذار نه برای اینکه در خصوص زنان و ستمی ست که از سوی جامعه ی مردسالار بر آنها شده و می شود،از این جهت که دروغ های ننگین جامعه ی بورژوازی و ارزش ها و مناسبات ظالمانه اش را افشا می کند و به همین روی القاب فاشیست و ضد مرد را نیز از سوی هالیوود دریافت می کند...

پایان بندی فیلم و بطور کلی یک سوم پایانی فیلم عالیست،شخصیت ها به همراه داستان به قوام و تکامل می رسند...

پی نوشت: برای من که در سیستمی به شدت مرد سالار نوجوانی و جوانی خود را گذرانده بودم دیدن تلما و لوییز در اوایل سالهای جوانی ام نسیم فرح بخش و دلنواز بود،با این فیلم جمله ی *من کوتاه نمی آیم *برایم معنایی دیگر یافت... خاطره اش را از یاد نخواهم برد و نظر سنجی بهانه ای شد تا اینجا از جناب اسکات تشکر و قدردانی بعمل بیاورم هر چند که به او رای ندادم!

  • نویسنده

eyes wide shut

در وصف این اثر استنلی کوبریک زودتر از هرچیزی ، حتی زودتر از تماشای فیلم باید به کاور این اثر پرداخت که نکته بسیار مهمی رو گوشزد میکنه و خمیر مایه فیلم رو نشون میده و اونم موضوع (( خیانت )) هستش 
نیکول کیدمن در حین معاشقه حواسش جای دیگس و عملا داره نشون میده که توی اوج عشقبازی فقط جسمش کنار تام کروزه

شما میتونید مشاهده کنید که در طی فیلم وسوسه های جن*سی و شه*وان#ی به یک اندازه واسه این زوج پیش میاد
اون سکانس پارتی که نیکول کیدمن با اون مرد هم صحبت میشه 
و اونجا که تام کروز با اون 2 دختر جوان روبرو میشه

بعد ازون سکانس یه بحثی بینشون پیش میاد که باعث میشه روبروی همدیگه بایستن و از در مقایسه وارد شن و همین باعث میشه فیلم وارد مرحله ای شه که نیکول کیدمن دوباره داستان قدیمی خودش و اون کاپیتان کشتی رو مرور کنه

تام کروز یه دکتر معتمد هستش که عاشق زن و زندگیشه و سعی میکرد خودش رو از هر وسوسه ای نجات بده 
اما همین خیانت ذهنی نیکول کیدمن باعث میشه که خود به خود وسوسه های شه#وانی بیشتر از قبل به سمت تام کروز بیان ( اون سکانس خرید لباس ها و اون فروشنده که دخترش رو به تام کروز پیشنهاد میده ، اون فاح*شه که در قبال پول میخواست با تام کروز بخوابه ، دوست همون فاح#شه و در آخر هم اون محفل عجیب غریب )

جالبه که هرچقدر نیکول کیدمن به اون داستان عشق قدیمی فکر میکنه و اون س*ک#س سیاه و سفید جلوتر میره تام کروز هم به همون اندازه واسه خیانت ترغیب میشه

  • نویسنده

Awakenings 1990 / Penny Marshall

نقشی که رابرت دنیرو در فیلم بر عهده دارد از آن دست نقش آفرینی هاییست که فرصتی برای یک بازیگر میتواند باشد تا استعدادِ خودش را به همه نشان دهد .بازی دنیرو را میتوان در کنار بازیِ داستین هافمن در " مرد بارانی " , جک نیکلسون در " پرواز بر آشیانه ی فاخته " و دنیل دی لوئیس در " پای چپ من " قرار داد . همونطور که دیدید فقط بازیگر هایی اینچنینی میتوانند از اینجور نقش آفرینی ها , بازی هایی به یاد ماندنی بسازند . بازی بیرونی یا برونگرا مخالفان و موافقان خود را دارد ولی اینجور نقش ها در بیشتر اوقات بین مردم و جشنواره ها موفق تریند . بازی رابین ویلیامز در فیلم دقیقا نقطه ی مقابل بازی رابرت دنیرو است , بازی رابین ویلیامز در این فیلم نقش آفرینی مورد علاقه ی من از اوست . بازی او در نقش دکتر سایر بهترین جواب برای این سوال است که " چگونه رابین ویلیامز نقش آفرینی های سینمای کمدی را ارتقا داده؟ " . نزدیکترین بازی ای که به ذهنم میرسه در شبیه بودن به بازی ویلیامز تو سال های اخیر بازی جیم کری در فیلم " درخشش ابدی یک ذهن پاک " است ولی بهترین بازی جیم کری , کمال خاص بازیِ ویلیامز را ندارد . رابین ویلیامز در نقش دکتر خجالتی , پخته ترین بازی اش را ارائه میدهد . سکانس مورد علاقه ی من از بازی او آن سکانسی است که ویلیامز در اتاقی نشسته و فیلم های که از لئونارد ( دنیرو ) در طول مدت درمانش را گرفته است را نگاه میکند , در چهره ی او چیزی فراتر از یک پشیمانی وجود دارد . او از این حسرت میخورد که فهمیده چقدر آسان میشد این درمان را پایدار نگه داشت .

فیلم بیدارگری

  • نویسنده